حكيم ابوالقاسم فردوسى
542
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
گفت : بر مردم پاك كيش زيبنده نيست كه اين چنين سخن بگويند . اگر تو كه دستور ايران و دل و چشم و گوش دليران هستى ، اين آزردن شاه را خوب بدانى پس براستى كه ديگر همهء آن رنج و اندوه ما باد شد و كيش زردشت بيداد گشت . چرا كه زردشت مىگويد هر كه سر از فرمان شاه بپيچد ، جايگاهش در دوزخ خواهد بود . پس چرا اين همه به من مىگويى كه گناهكار بشو و از گفتار گشتاسپ بيزار گرد . تو اين سخنان را مىگويى . ليك من كجا چنين كنم و از خواست و گفتار او بپيچم ؟ اگر هم براى تن من مىترسى ، پس همين امروز ترس تو را مىشكنم : كه كس بىزمانه به گيتى نمرد * نمرد آن كه نام بزرگى ببرد تو فردا خواهى ديد كه بر دشت جنگ با آن نهنگ چه خواهم ساخت . پشوتن كه چنين شنيد ، به اسفنديار گفت : اى شهريار ، چرا اين همه از كارزار سخن مىگويى ؟ از آن هنگام كه تو گرز و كمان در دست گرفتى ، اهريمن چنين گمانى بر تو نمىبرد . ليك اكنون ديو را به دل خود راه دادى و پند اين راهنما را نمىشنوى . پس اينك كه دلت را به ستيز خيره مىبينم ، جامهام را بر تن ريز ريز كنم . چگونه يكباره ترس را از دلم بيرون كنم ؟ هر دو شمايان جنگاور و شير و دلير هستيد . پس چه مىدانم كه پشت چه كسى به زير مىآيد ؟ اسفنديار نامور ديگر هيچ پاسخى به دو نداد و دلش پر از درد و سرش پر از باد گشت . پند دادن زال ، رستم را چون رستم به ايوان خود آمد ، چندى به يارانش نگاه كرد . زواره كه رستم را تيره دل و زرد روى بديد ، به نزديك او آمد . رستم به دو گفت : برو و يك تيغ هندى و